! اون فقط یه بهونه میخواست !
اون تقصیری نداشت، که تمومه دنیام شده بود ...
و من قدرته جا دادن و نگه داشتنه تمومه دنیا تویه این قلبه کوچیکم رو نداشتم...
و اون برایه فرار و آزادیش ازین فقس فقط یه بهونه میخواست؛
اون بهونه میخواست...
منم نشکستم دلشو ...
دادم بهش بهونه.
بعد از اونم میشه در بستره غم خوابید؛
مگه وقتی که بودغم نداشتم و دلتنگ نمی شدم؟
دلتنگیه نبودنه در بودن، اینکه باشه اما حواسش اصلن نباشه...
که چه نگاههایه عاشقانه یه من با تمومه ذراته وجوم در اون حل و محو میشن، کشنده تره؛
نباشه، حداقل چشام از غمه بودنش تر نمی شن و، بغض گلومو نمیترکونه؛
نباشه، حداقل میتونم به اشگایه داغی که چشامو دارن میسوزون و کورم میکنن؛
اجازه یه ریزش، بی پروا بدم، و بغضه گلومو بترکونم که بغض گلومو نترکونه؛
اون بهونه میخواست ... منم دادم بهش بهونه ...
کسی رو جز اون تو دلم راه ندادم، تا تک و تنها باشه تو دلم...
همبازی نداشته باشه، حوصلش زود سر بره...
هوسه آزادی و پرواز به سرش بزنه .........
پرستیدمش که احساسه غرور و خود خواهی کنه...
فکر کنه، که واقعا خارق العاده س...
که همه اونو مثه من میخوان و میپرستنش ...
احساسه خدایی کنه ...
هوایه پروازه به آسمونا به سرش بزنه ......
همه جا جار زدم و به تمومه دنیا گفتم، چقدر دوستش دارم...
که هیچ چیز و هیچ کس ارزششو نداره...
که دیوونه وار میپرستمش ...
که من بدونه اون میمیرم ........
با عشقه لایتناهیم و بندگیه و بردگیم ...
توجهه تمومه دنیا رو بهش جلب کردم ...........
میدونستم میذاره میره :)))
منم گذاشتم بره :)))
میدونستم یه روز برمیگرده :)))
ولی روزیکه، دلم مرده دیگه...
جونی نداره، بتونه دوسش داشته باشه، براش بمیره ...
روزی که فراموشم شده ...
روزیکه دلش برام خیلی تنگ میشه ...
شبی که اونم مثه من دیگه، خوابش نمیبره و بیداره ...
و تو فکره اون روزا و شبا و خاطره هاشه ...
روزیکه اونم شب که میشه دیوونه میشه، مثه من میشه ...
مثه دیوونه ها از خونه بیرون میزنه، بیهدف و بی اختیار...
ساعتها خیابونا وو کوچه باغا رو متر میکنه ...
روزیکه اونم از فاصله ها و نبودنهایه در بودنش و بودنه در نبودنش ...
و نبودنش خسته شده ... ولییییییییییییییی ... ای دل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هوا نه بارونی بود و نه حتا تیکه ابری در آسمونه لاجوردی هویدا بود ...
ولی، هم هوا خیلی گرفته بود، هم هزاران بار بدتر از هوا دله من گرفته بود ...
ابری سیاه دیگانم رو پوشونده بود...
عجب بارانه پائیزی، چه میباریدند چشمانم ...
اشگه غم به دامانم ...
بی پایان ...
نه ...
بازم دلم نیومد، نذاشتم بره، من رفتم ...
و چه رفتنی ...
به خوابش نمیومد ...
به خوابه خودمم نمیومد، بره یا برم ...
ولی رفتم ..........
روزها و شبها و هفته ها و ماهها و سالهایه سیاهی که منو ساختن ...
دلو داغون کردن، کشتن، از بین بردن ...
آره رفتم .....
آرههههههههههههههه ... میدونستم که برمیگرده ...
روزیکه دلم مرده .........
آخدا نمیبخشمت...
عمری بردگی و بندگیتو کردم، مطیع و فرمانبردارت بودم؛
نمی بخشمت ...
تو خنده رو عمریه از لبم و چهرم ربودی ...
تو هر چی غم تو دنیا بود، به دله من دادی؛
آخدا نمی بخشمت ...
تو تمومه گلهایه زیبا ترین وپاکترین احساسه منو، چیدی و پرپر کردی؛
نمی بخشمت خداجون ...
بخاطره تمومه زخمهاییکه بر دلم نشوندی ...
بخاطره نمکی که به عنوانه دارویه تلخ روشون پاشوندی؛
خدایا نمیتونم ببخشمت ...
به خاطره درخته تنومنده عشقی که تو دلم کاشتی ...
دلمو اینقدر تنگش کردی که نفسم درنیاد؛
نمی بخشمت خدایا ...
به خاطره سکوته بالاتر از فریادی که، برایه آرزوهایه نا کامم، تمومه وجودم رو عمریست به زنجیر کشیده ...
نمیبخشمت ...
به خاطره فریادی که درونه سینه یه تنگم، عمریست حبسش نموده ای ...
نمی بخشمت ...
ولی به خاطره مرگ و آسودگیه قلبم، شاید؛
خدایا ...
نمیدونم ببخشمت یا نه........................ ...
خودت بگو آخدا ...
چه کنم با تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :((((((((((((((((((((((
اون تقصیری نداشت، که تمومه دنیام شده بود ...
و من قدرته جا دادن و نگه داشتنه تمومه دنیا تویه این قلبه کوچیکم رو نداشتم...
و اون برایه فرار و آزادیش ازین فقس فقط یه بهونه میخواست؛
اون بهونه میخواست...
منم نشکستم دلشو ...
دادم بهش بهونه.
بعد از اونم میشه در بستره غم خوابید؛
مگه وقتی که بودغم نداشتم و دلتنگ نمی شدم؟
دلتنگیه نبودنه در بودن، اینکه باشه اما حواسش اصلن نباشه...
که چه نگاههایه عاشقانه یه من با تمومه ذراته وجوم در اون حل و محو میشن، کشنده تره؛
نباشه، حداقل چشام از غمه بودنش تر نمی شن و، بغض گلومو نمیترکونه؛
نباشه، حداقل میتونم به اشگایه داغی که چشامو دارن میسوزون و کورم میکنن؛
اجازه یه ریزش، بی پروا بدم، و بغضه گلومو بترکونم که بغض گلومو نترکونه؛
اون بهونه میخواست ... منم دادم بهش بهونه ...
کسی رو جز اون تو دلم راه ندادم، تا تک و تنها باشه تو دلم...
همبازی نداشته باشه، حوصلش زود سر بره...
هوسه آزادی و پرواز به سرش بزنه .........
پرستیدمش که احساسه غرور و خود خواهی کنه...
فکر کنه، که واقعا خارق العاده س...
که همه اونو مثه من میخوان و میپرستنش ...
احساسه خدایی کنه ...
هوایه پروازه به آسمونا به سرش بزنه ......
همه جا جار زدم و به تمومه دنیا گفتم، چقدر دوستش دارم...
که هیچ چیز و هیچ کس ارزششو نداره...
که دیوونه وار میپرستمش ...
که من بدونه اون میمیرم ........
با عشقه لایتناهیم و بندگیه و بردگیم ...
توجهه تمومه دنیا رو بهش جلب کردم ...........
میدونستم میذاره میره :)))
منم گذاشتم بره :)))
میدونستم یه روز برمیگرده :)))
ولی روزیکه، دلم مرده دیگه...
جونی نداره، بتونه دوسش داشته باشه، براش بمیره ...
روزی که فراموشم شده ...
روزیکه دلش برام خیلی تنگ میشه ...
شبی که اونم مثه من دیگه، خوابش نمیبره و بیداره ...
و تو فکره اون روزا و شبا و خاطره هاشه ...
روزیکه اونم شب که میشه دیوونه میشه، مثه من میشه ...
مثه دیوونه ها از خونه بیرون میزنه، بیهدف و بی اختیار...
ساعتها خیابونا وو کوچه باغا رو متر میکنه ...
روزیکه اونم از فاصله ها و نبودنهایه در بودنش و بودنه در نبودنش ...
و نبودنش خسته شده ... ولییییییییییییییی ... ای دل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هوا نه بارونی بود و نه حتا تیکه ابری در آسمونه لاجوردی هویدا بود ...
ولی، هم هوا خیلی گرفته بود، هم هزاران بار بدتر از هوا دله من گرفته بود ...
ابری سیاه دیگانم رو پوشونده بود...
عجب بارانه پائیزی، چه میباریدند چشمانم ...
اشگه غم به دامانم ...
بی پایان ...
نه ...
بازم دلم نیومد، نذاشتم بره، من رفتم ...
و چه رفتنی ...
به خوابش نمیومد ...
به خوابه خودمم نمیومد، بره یا برم ...
ولی رفتم ..........
روزها و شبها و هفته ها و ماهها و سالهایه سیاهی که منو ساختن ...
دلو داغون کردن، کشتن، از بین بردن ...
آره رفتم .....
آرههههههههههههههه ... میدونستم که برمیگرده ...
روزیکه دلم مرده .........
آخدا نمیبخشمت...
عمری بردگی و بندگیتو کردم، مطیع و فرمانبردارت بودم؛
نمی بخشمت ...
تو خنده رو عمریه از لبم و چهرم ربودی ...
تو هر چی غم تو دنیا بود، به دله من دادی؛
آخدا نمی بخشمت ...
تو تمومه گلهایه زیبا ترین وپاکترین احساسه منو، چیدی و پرپر کردی؛
نمی بخشمت خداجون ...
بخاطره تمومه زخمهاییکه بر دلم نشوندی ...
بخاطره نمکی که به عنوانه دارویه تلخ روشون پاشوندی؛
خدایا نمیتونم ببخشمت ...
به خاطره درخته تنومنده عشقی که تو دلم کاشتی ...
دلمو اینقدر تنگش کردی که نفسم درنیاد؛
نمی بخشمت خدایا ...
به خاطره سکوته بالاتر از فریادی که، برایه آرزوهایه نا کامم، تمومه وجودم رو عمریست به زنجیر کشیده ...
نمیبخشمت ...
به خاطره فریادی که درونه سینه یه تنگم، عمریست حبسش نموده ای ...
نمی بخشمت ...
ولی به خاطره مرگ و آسودگیه قلبم، شاید؛
خدایا ...
نمیدونم ببخشمت یا نه........................
خودت بگو آخدا ...
چه کنم با تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :((((((((((((((((((((((
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23 توسط پرهیز می کنم از نشاندن نامم!
|