خدایا دل مرا آنقدر صاف بگردان تا قبل از پایین آمدن دستم دعایم مستجاب گردد.
روزی برملا خواهد شد راز ابرهایی که باران نمیبارند و سکوت جاده هایی که به بی انتهاییشان می نازند
گاهی دلم به حال خودش گریه میکند ! وقتی که سنگ میشوم و شیشه ام هنوز... وقتی که داغ میشود از آه سینه سوز... وقتی که کنج خلوت تاریک و بسته ام... تنها نشسته ام... ...وقتی که از دنیا خسته ام... وقتی که آسمان هم ب حال من میگرید
اتاقم را به شکل فراموشیت رنگ کرده ام به بی رنگی... بی خیالی... و چقدر فاصله اتاقم را پر کرده است..
با سلول های بدنم هم قهر کردم با دیوارها چشم ها لب ها حس ها .. ...با همه چیــز، تا نبینمت
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 18 توسط پرهیز می کنم از نشاندن نامم!
|
وقتی ذهنم درگیره اینجام!
اینجا صفحه ای است برای منظم کردن ذهنم، می نویسم که رها شوم. همین